sKyBoY
هرچه بیشتر میخواهمت برگرد؛ دیگر دوستت نداشته باشم! روزی یک قدم جلو می آیم پنجره بگذاری! تصمیمش را گرفت آمدی بشنوی بمانی دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دستت را به من بده پاییز رنگ می پاشد من این سکوت را دوست ندارم! نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام. آه که ابرهای گذری دل ماندن ندارند اگر می ترسم از دنیا محض خاطر آن همه دیروز نرو
اگر این سربها و آتشها بگذارند
تو را خواهم بوسید
اگر این دوودها و خاکسترها بگذارند
تو را خواهم بوسید
اگر این استخوانهای سوخته...
اگر این گلهای پژمرده...
اگر این غرووبهای سرد...
اگر این...
اگر این خاکها را کنار بزنی
دورتر میشوی.
قول میدهم
روزی یک آجر بالا می روی
ما
هیچ وقت همدیگررا
نخواهیم دید.
تو
همیشه فراموش می کنی
برای قلعه ات
راه دیگری نمانده بود
سیگار نیم کشیده را تکیه داد به زیر سیگاری
کام آخر را فوووت کرد رو به سقف
و بی هیچ تردیدی نشانه رفت سمت شقیقه اش:
«دو انگشت به جای لوله
دو انگشت به جای ماشه
و شستش هم شد ضامن اسلحه»
اما ... اکه هی، گندش بزند
دیگر انگشتی برای چکاندن ماشه باقی نمانده بود!
ناچار اسلحه را کنار گذاشت
سیگارش را دوباره از زیر سیگاری برداشت
و باز هم زنده ماند ...
آمدی شنیدی، رفتی!
حالا سالهاست دیگر
کسی از لبهام نشنیدَهست: "دوستت دارم"
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج
کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک
چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
دست های تو با من آشناست
ای دير يافته! با تو سخن می گويم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دريا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گويد
من با تو سخن می گویم
گاهی هم آبی بپاش بر پیکر این ستارگان!
بیچارگان سوختند از فراقت
بر خلوت کوچه ی بی عبور
بوی باران می آید
کمی کوچه را نم زده آسمان
شاید تو بیایی
نگاهی کن
طوفانی شود آسمان شبهایم
حرفی بزن
بترکد بغض این آسمان
نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار
مرا با رنج بودن تنها گذار
چقدر نشیند که ابری آید
و لب های خشکیده اش را تر کند!
دمی همدمی نیست
دل تنگِ لحظه ای آسمانند
لعنت به نئون های شهر !
یه دشمن دارم ایشونه
یه دشمن دارم عین گل
که زلفاشون پریشونه
اگر میل حرم دارم
یه یار محترم دارم...
محمد صالح علا
کمی تحمل کن
ببین قطره های باران
وقتی که از هم جدا می شوند
چه زود می میرند
اگر تنها یک شب،شبی چون امشب
سنگینی سر تو را بر سینه ام حس می کردم
دوباره تو شیرین می شوی و
من فرهاد
آن وقت
من می دانم و این کوه دل سنگ